+ آیا ترور دانشگاهیان روشنفکر پس از ترور نویسندگان و هنرمندان کلید خورده است؟
دیروز در پی گذاشتن مطلبی راجع به مرگ های مشکوک برخی روشنفکران و هنرمندان، دوستانی به حقیر حمله کرده و متاسفانه با ایمیل و در فضای گفتگوی چت هر چه ناسزا و تهدید بود نثار من و خانواده ام کردند. مهم نیست که چه بلایی سر من بیاید. من ایرانی هستم و صرفاً نگران مردمم هستم. نگران اتحاد و حفظ تمامیت ارزی سرزمینم. نگران میراث تاریخی و قومی مردم صبورم. نگران تحقق نیافتن آرزوهای سالهای مدامشان در پی هر تغییر نظام و کودتا و سرنگونی و رفراندوم و انتخابات؟!...نگران شعارهایی که از زدودن فقر و رشد اقتصادی و بسط عدالت و دین مداری و اخلاق مداری و دموکراسی و... سالهاست در این دیار داده شده و فقط شعاری خالی از شعور بوده و دروغ های بزرگی که سرآخرش آنچه مانده از بین رفتن حداقل های اخلاقی و دینی و سردرگمی و کژ رفتاری و دزدی و دروغ و دروغ و دروغ و.....
نگران هزینه ای که مردم رنج کشیده و آبرومندم از هر قومیت و فرهنگ و نژادی از مال و جان و عرض و آبرو خواهند پرداخت؛ هستم.
با کلید خوردن پروژه ترورهای کور یا سازمان یافته به جز اینکه ما عده ای از نخبگان فرهنگی و هنری و علمی و دینی این دیار که سرمایه های این دیار هستند را از دست بدهیم هیچ دستاوردی نخواهیم داشت. مهم نیست که انگشت اتهام را به سمت کدام دشمن خارجی نشانه برویم. مشکل این دیار فقط داخل همین دیار به وجود آمده و داخل همین دیار هم حل می شود.
دشمن یا هر کشوری در بیرون از مرزها به دنبال منافع خود است. او به دنبال بسط و گسترش منابع برای مردم سرزمین خودش است. این رفتار طبیعی انسانها پس از بوجود آمدن مرزها بوده است که هر کس این سوی مرز است منابع غذایی و معدنی و ثروتهای آنسوی مرزها را به داخل مرز خودش بکشاند یا زمینه اش را فراهم کند.
این مفهوم رقابت است. رقابتی که سرعت عمل و تیزهوشی هم با افزایش سطح هوش و علم و تکنولوژی به آن افزوده شده است. اگر این رقابت از قواعد خارج شود و خشن شود به جای مفهوم رقیب مفهوم دشمن جایگیزین می شود که شاید این اسم هم از نبودن واژه بوده که به صورت موسع استفاده شده است. اما نتیجه اش یک چیز است: مفهوم دوست و دشمن خیلی ساده با رد شدن از این خط فرضی مرز تغییر می کند!!
پس اقتضای کسانی که آن سوی مرزهای ما هستند هرگونه رفتاری است که به منافع ملی مردمشان و اقتدارشان و ثروتشان بیفزاید.
اما ما که این سوی مرزهاییم چه کرده ایم؟ اینکه هر پیشامدی را به دشمن به آنسوی مرزها نسبت دهیم چه مساله ای را حل می کند؟
وقتی که ما به فکر مردم خود نباشیم، به فکر آبرویشان نباشیم، به فکر آرامش روحی و ثروتمند شدنشان نباشیم، به فکر بسط اخلاقی و بالا بردن سطح فرهنگشان نباشیم و تاب تحمل کوچکترین اظهار نظر و ابراز عقیده مخالف و منتقد آنها را نداشته باشیم و حتی آنها را متهم به بی ریشه گی و خس و خاشاک بودن کنیم و به جای پاسخ دادن به مطالباتشان فقط تحمیقشان کنیم و توجیه زبانی و تحقیر رفتاری را سرلوحه برخورد با مردم قرار دهیم و حتی آنها را در حد حیوانات اهلی خانگی گوساله و بزغاله! بنامیم و دین را آلت دست قرار دهیم آنچه می ماند در بهترین حالت سکوت معنادار مردم است، خفگی است و خفقان است و دراین فضای ساکت و خلاء، صدای ترکیدن ترقه کوچکی طنین یک بمب کرکننده را خواهد داشت و عوارض موج ترکیدن این ترقه در فضای خلا و بی حرفی و سکوت از یک بمب هسته ای وحشتناک تر خواهد بود!
شادزی
+ "مرگ های مشکوک زنجیره ای" هنرمندان آزاداندیش پس از انتخابات ریاست جمهوری ایران؟!
پس از طرح وارد شدن وسایل پیش رفته ترور به ایران که به خلاف گذشته سوژه ترور را نه با گلوله که با بیماری هایی نظیر حملات قلبی و مغزی و ایستهای تنفسی و بروز نشانه های سرطان های مختلف و...از میان بر می دارند،آنهم درست پس از انتخابات در برخی سایتها و کنار هم قرار دادن برخی اتفاقاتی که در جریان قتلهای زنجیره ای هنرمندان و نویسندگان در دهه هفتاد افتاد و برخی خودسری ها و تندروی ها در برخی نیروهای همیشه خودسر!! برخی فرانهادها؟! خواستم پدیده"مرگ های مشکوک زنجیره ای" برخی از هنرمندان و نویسندگان را طرح کنم و درخواست کنم که دوستان دیگر هم با توجه به منتقد بودن این هنرمندان به وضع موجود کشور و بروز این نگاه انتقاد آمیز در برخی آثار این عزیزان از دست رفته در صورت ادامه یافتن این "مرگ های مشکوک زنجیره ای"به این پدیده واکنش نشان دهند تا با آگاه کردن نهادهای مسئول ایرانی و بین المللی از بروز فاجعه جبران ناپذیر مشابه قتلهای بی سرانجام زنجیره ای نویسندگان جلوگیری به عمل آید.
کم نیستند هنرمندانی که مرگ به طرزی مشکوک در یکی - دوماهه اخیر در خانه آنان را کوبیده است. چند تن از هنرمندان ایرانی در همین دوره کوتاه، تسلیم خاموشی شده اند و تنی دیگر بر تخت بیمارستان ها با مرگ عموما زود رس در جدالند. پس از درگذشت هنرمند برجسته موسیقی ایرانی پرویز مشکاتیان که در ۳۰ شهریور اتفاق افتاد تا به امروز ،چند تن دیگر از هنرمندان ونویسندگان ایرانی به دیار خاموشی کوچ کرده اند که زنده یادان: مسعود رسام، مهدی سحابی، امیر قویدل. جمشید لایق، نیکو خردمند ... از آن جمله اند.
و بعد از این همه مرگ، باز هم خبرهایی ناگوار به گوش رسید. به جز مرگ چهره های مشهور قلمرو هنر و ادبیات ایران در ماه مهرو آبان امسال، در هفته های گذشته دو چهره دیگر از از ادبیات و هنر بازیگری نیز در جدال با مرگ، کارشان به بیمارستان کشید. بهروز بقایی بازیگر تئاتروتلویزیون وسینما طی ماه گذشته به دلیل یک بیماری سخت چند روز را را بر تخت بیمارستان گذراند. سکته مغزی گویا بهروز، این بازیگر فهیم سینما و تئاتر را روانه بیمارستان کرد. خبر اولیه در باره این هنرمند گیلانی نگران کننده بود و پزشک معالجش در اواسط ماه آبان از وضع عمومی این بازیگر و کارگردان براز نگرانی کرد.
بیماری، در آخرین روزهای ماه آبان به سراغ یکی معروفترین چهره ادبی هم رفت و او را هم چند روزی روانه بیمارستان کرد. بنا به نوشته روزنامه اعتماد، احمد رضا احمدی شاعر مشهور معاصر اواخر ماه گذشته در پی نارسایی قلبی در بخش مراقبت های ویژه بیماران قلبی بستری شد.
و امروز دوشنبه بیست و یکم دی ماه 1389 پیکر محمد ایوبی نویسنده فقید ادبیات از مقابل خانه هنرمندان ایران تشییع میشود.
به گزارش خبرنگار مهر، بنا به گفته اعظم کیان افراز مدیر انتشارات افراز و ناشر برخی آثار ایوبی این مراسم با حضور خانواده آن مرحوم و جمعی از اهالی فرهنگ و ادبیات در ساعت 10 صبح برگزار خواهد شد.
این ناشر محل خاکسپاری این نویسنده را بخش نامآوران بهشت زهرا عنوان کرد.
ایوبی در سال 1321 در اهواز دیده به جهان گشود. وی در رشته زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرد. وی آثار زیادی در زمینههای داستان و نمایشنامه از خود به جا گذاشته است.
محمد ایوبی امسال نامزد جایزه جلال آل احمد در بخش رمان بود که از حضور در مراسم این جایزه سر باز زده بود!
در کمال ناباوری این جایزه در این مراسم به هیچ کدام از نامزدهای بخش رمان اهدا نشد!
شادزی
+ رابطه نان و حرف از دیدگاه مکاتب مختلف؟!
دموکراسی می گوید: حرفت را خودت بزن نانت را من می خورم !
مارکسیسم می گوید: رفیق؛ نانت را خودت بخور حرفت را من میزنم!
فاشیسم می گوید: نانت را من میخورم،حرفت را هم من میزنم،تو فقط برای من کف بزن!
اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،حرفت را هم خودت بزن،من برای اینم که به حق برسی!
اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور بده به ما،ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن...اما حرفی که ما می گوییم!!!!!
دکتر علی شریعتی
شادزی
+ این ششصد و هجده هزارم لعنتی!
برای ما عجیب است رابطه مغز و قلب!
قلب منظم کار می کند: تیک تاک، تیک تاک....
اما مغز نامنظم و آشفته یا دقیق تر نیم کره چپ کاملاً منطقی و منظم و دارای الگو و نیم کرده راست کاملاً نامنظم و بدون الگوی مشخص و سیال و شناور!
قلب اگر نامنظم کار کند همه چیز به هم می ریزد و در بهترین حالت سکته قلبی است.
اما مغز اگر منظم کار کند همه چیز به هم می ریزد و نتیجه اش تشنج است!
قلب آنقدر منظم است که انقباض عضله اش دقیقاً ششصد و هجده هزارم برابر زمان استراحت است.
از اینجا به بعد نسبت این عدد شروع می شود:
ناف انسان درست در نقطه ششصد و هجده هزارم طول قد انسان قرار دارد....
شازده می دانند که میان سطور بالا رمزی است نه ریاضی بلکه رمزی بودار و مزه دار! این که ما دقیقاً ما رج زده ایم این نقطه ششصد و هجده هزارم خیلی ها را...
نکته ای می دانیم که هیچ فیزیک دان و ریاضی دانی نمی داند:
تفاوت آدمها توی همین نقطه ششصد و هجده هزارم است، این نقطه زنده است، بو دارد، مزه دارد، حس دارد، شاید سر همین باشد که این نقطه آخرین نقطه اتصال کودک به مادر است؟ از اینجا قوانین ابلاغ می شود! خیلی سریع : کن ... فیکون!
نمی دانم شاید برای همین به سلولهای این نقطه ششصد و هجده هزارم می گویند: سلولهای بنیادی!
شادزی
+ روزنامه حیات نو توقیف شد! احتمالاً شبنامه حیات نو منتشر شد!
به سلامتی آخرین روزنامه اصلاح طلب هم توقیف شد. فکر می کنم قرار است بعد از این برادران و خواهران اصولگرا روز فعالیت کنند و روزنامه منتشر کنند و دوستان اصلاح طلب هم شب به فعالیت بپردازند و شب نامه منتشر کنند و اینطوری اتحاد ملی و انسجام اسلامی را دور هم جشن بگیرند!
حالا هی بگویید قدرت در مملکت امام زمان تقسیم نشده! البته این سرخط را ندادیم که پس فردا بیفتند توی خیابان به جان هر کسی که چشمش قرمز است و گاهی خمیازه می کشد! برادران لباس شخصی یک احتمال ضعیف بدهند که با این تورم کم نقطه ای!! این اصحاب خمیازه، مشغول حمالی و کار شبانه برای سیر کردن شکم عائله محترمه هستند و اینقدر بیکار نیستند که در دار و دسته های جنبشهای سبز گوناگون علوی و حیدری و ولایت .... شب را به صبح برسانند و صبح از مخزن عدل الهی و ولایی همچین قلنبه پول برسد و نیازی به کار روزانه نباشد!
راستی یک سوال:
برای انتشار شب نامه هم باید از وزارت فخیمه ارشاد اسلامی مجوز گرفت؟
شادزی
+ واگذاری مدارس به حوزههای علمیه؟!!
در خبرهای متناقض اعلام شد آموزش و پرورش در نظر دارد 4200 مدرسه را به حوزه واگذار کند، به طوری که از هر 700 منطقه آموزش و پرورش کشور، شش مدرسه در مقاطع ابتدایی، راهنمایی و متوسطه به تفکیک جنسیت به این منظور انتخاب خواهند شد. مالکیت این مدارس کماکان در اختیار دولت است و حوزه در تعیین محتوای پرورشی آنها نقش خواهد داشت.
به گزارش ایلنا، این مدارس تحت عنوان «مدارس قرآن محور و عترت محور» مدل یک تحول اساسی در بدنه آموزش و پرورش کشور خواهند بود.
اما روز گذشته دبیر ستاد همکاریهای حوزههای علمیه و آموزش و پرورش با اشاره به تصویب آییننامه واگذاری مدارس وابسته گفت: به تازگی در چندین استان کشور حوزههای علمیه مدیریت برخی مدارس را بر عهده گرفتهاند.
حجت الاسلام و المسلمین علی ذوعلم درمورد واگذاری مدیریت مدارس به حوزههای علمیه از سوی وزارت آموزش وپرورش در چه مرحله است، گفت: زمینه همکاریهای حوزههای علم و آموزش وپرورش گسترده است و موضع آموزش و پرورش و حوزههای علمیه همکاری دوجانبه و نه تنها همکاری صرف یک نهاد است. در حال حاضر بعضی از حوزههای علمیه در استانهای کشور و شهر قم مدیریت مدارس کشور را بر عهده گرفتهاند. حوزههای علمیه به خصوص در تهران و قم در قالب مجوزی که از آموزش و پرورش گرفتهاند به مدیریت مدارس میپردازند و در مجموع مدیریت و عملکرد موفقی داشتهاند.
ذوالعلم در ادامه با اشاره به اینکه اخیرا آییننامه تاسیس مدارس وابسته در شورای عالی آموزش و پرورش تصویب شده است، که به موجب آن نهادها و ارگانهایی همچون حوزههای علمیه میتوانند در صورت کسب شرایط لازم مدیریت مدارس را بر عهده بگیرند، گفت: این اقدام در جهت سیاستهای کلان آموزش و پرورش صورت گرفته است و حوزههای علمیه قطعا از جمله نهادهایی است که حتی از قبل از انقلاب هم با توان خود نقش مهمی در مسائل آموزش داشتهاند و امروز هم با توجه به اینکه بستر فعالیتهای حوزههای علمیه مناسبتر است. در آییننامه مدارس وابسته استثنایی برای هیچ گونه از بخشها و ارگانها لحاظ نمیشود. حوزههای علمیه کارکردهای بسیاری در زمینههای آموزشی، پژوهشی و تربیتی دارند که میتوانند در جریان تعلیم و تربیت کشور موثر باشد.
ذوالعلم در مورد تعداد مدارس واگذار شده به حوزههای علمیه و صحت خبر واگذاری چهار هزار مدرسه گفت: وقتی که بحث واگذاری چهار هزار مدرسه مطرح شد، فهمیدیم منشا آن چه بوده است و اصل قضیه چه بوده اما اصل بر این است که زمینه سازی این بحث برای همه ارگانها فراهم شود.
ذو علم در حالی خبر واگذاری مدیریت مدارس به حوزههای علمیه را در قالب آییننامه واگذاری مدارس وابسته در جمع خبرنگاران مطرح کرد، که هنوز آییننامه واگذاری مدارس وابسته به تأبید محمود احمدی نژاد نرسیده اس
+ یمن پر از بسیجیه؟!!
امروز خیلی اتفاقی اخبار ساعت 19 شبکه 1 سیما را دیدم. باور کنید با جفت گوشهای خودم شنیدم:
آمریکا در چه فکریه .... یمن پر از بسیجیه!!
اصلاً به من ربطی ندارد که سپاه پاسداران آنجا هم پایگاه بسیج زده است. هرچند از بلایی که سرمردم یمن این روزها می آید خیلی سخت نبود که آدم بفهمد کار کار تندروهای افراطی است ولی این که کار بسیج باشد خیلی جدید بود ولی چون این عده که بعد از نماز جمعه؛ راهپیمایی می کردند اصلاً نیازی نیست مجوز و اینجور حرفها داشته باشند و حق دارند به هرکسی که می خواهند فحش دهند و تلوزیون هم آزادانه به دلیل دموکراسی؟! پخش می کند من هم گفتم این خبر را پخش کنم تا شاید به گوش اهالی یمن برسد و زودتر قضیه را جمع کنند که اگر برادران بسیج وارد کارگزار شوند آن می شود که افتد و دانی....
فیلم عملکرد این برادارن غیور ملت افکن هم موجود است که چون سپاه هنوز یوتیوب یمن را فیلتر نکرده است می توانند تا فرصت هست دانلود کنند و تماشا بنمایند و سر عقل بیایند.
از سوی دیگر یک طرف دعوا حکومت یمن است و یک طرف هم گویا عربستان اما آمریکا را هنوز نمی دانیم این وسط چه کاره است؟ هرچند ما از طفولیت و مدرسه یاد گرفته ایم که هرچه در این عالم اتفاق می افتد دست مقتدر آمریکا هم در آن نقش دارد.
البته ما سعی نمی کنیم دست اقتدار آمریکا که نظام می گوید خیلی هم مقتدر است را با دست خدا و یدالله مرتبط بدانیم! ولی باور بفرمایید نزدیک است که اگر به کفر نرسیم به شرک دچار شویم.
خدایی داریم که آمریکا دارد که قدرت دارد یا آمریکایی داریم که خدا دارد و قدرت دارد؟!
اگر سوال بالا جوابی داشته باشد ما تازه بعدش شاید بفهمیم که سپاه صاحب دارد یا ندارد؟ یمن سپاه دارد؟ یا سپاه یمن دارد؟...سپاه بسیج دارد!؟ یا یمن بسیج دارد ؟!
یا اصلاً نکند آمریکا سپاه دارد؟ یا سپاه آمریکا دارد؟ آمریکا بسیج دارد یا ندارد؟ ..... دارد؟؟ ....ندارد؟! ....
یا دارد؟....یا ندارد؟!.....
اصلاً ولش کن یقیناً ایران کهریزک دارد!!
شادزی
+ دلقک هیچ وقت نمیخندد!
این داستان را تا به حال کسی نخوانده؛ پس تقدیم به تو شازده
دلقک هیچ وقت نمی خندد!
- به من مربوط نیست!
- یعنی چه که به من مربوط نیست؟
- خیلی هم دلت بخواهد، تیاتر ناقصت را برات میچرخانم.
- تو میچرخانی؟ نه جون من بگو کدوم دفعه حاضر شدی از روی متن نمایشنامه کارکنی؟
- برو بابا تخته حوضی و متن؟ همه تیاتر تو بند منه که دلقکشم.
کسی در اتاق را به تندی باز کرد و گفت: آقا کریم نوبت شماست، کریم در حالی که از پشت میزگریم بلند میشد گفت: برو بگو تیاتر بی تیاتر. راستیتش امشب آقا کریم حال بازی نداره!
***
آقا کریم روی سِن میآید. چشمانش، چشمهای شبهای پیش نیست. طور دیگری است. میچرخد. ناگهان روی زمین مینشیند. دستش را ستون بدنش میکند. دست دیگر را برکاسه زانو میگذارد. سربالا میآورد. چشم میچرخاند میان جمعیت به صورتهای که ناآشناست و نگاه میکنند. چشمهای زیادی را میبیند که غریبه است:
- هان چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟ آره من همون کریم سیاهم...
یکی از ته سالن داد میزند: چیه سیاه؟ فکر میکنی کوریم و نمیبینیم که سیاهی؟
اشکهایش میشویند راهی که سالهاست روی صورتش سیاه ماندهاست. شب کلاهش را برمیدارد وزمین میگذارد. هنوز فکر میکند که شبکلاه روی سرش است. سنگینیاش را میفهمد. دور سرش انگار سالهاست خطی جا خوش کردهاست. نوار چرمی سیاه لبه کلاه را سالهاست که نشستهاند.
سالها پیش بود که روی همین سن ایستاده بود....
در چشمان جوان هرزه خیره میشود. سالها میگذرد. کودکی میبیند که دست در جوی آب دارد و دیده به روبرو دوخته. دستها گل و شل و لجن را میکاوند.
زن میخندد درنگاه پسرک که بیا.
مردم از زیر تصویر زن خندان رد میشوند و به داخل سالن میروند. عطرها و بوها و رنگها...دردی دردستانش میپیچد. چشم به لجن میدوزد که آرام رگههای سرخرنگ خون، رنگش را عوض میکند.
بوی لجن میان بوی عطرهای زنانه و سیگارمردانه میپیچد. دستش را پس میکشد. میان لجنها تکههای آویزان گوشت دستش و لجنهای خونی را میبیند...
چشمان جوان هرزه پر میشود از جوانیش. بازیهایش در نمایشهای تختهحوضی لالهزار و اشارههایی که بازی اوست. به هم نشانش میدهند. شدهاست کریم سیاه و شبهای کافه و بوی عطرهایی که نزدیکترند و بوهای رخوت آور کافه و زنهایی که مثل عکس زن جلوی تأتر میخندند. کودکی و شلاق سیاه بردستها رفته است و تنها تکهای گوشت بدجوش بردست مانده و بوی لجن که همیشه میان عطرهاست.
دوباره چشمهای جوان هرزه است که: هان کری بازیت را بکن سیاه؟!
دستانش میلرزد. بوی لجن میپیچد... سرش گیج میرود... شبکلاه غرق لجن میشود. میگذارد سرش و میایستد. تلوتلو میخورد و میگوید: آره من، من سیاهم...س..یا..ه...
یکشنبه 6 آبان 1380
شادزی
+ بسی رنج بردیم در این سال سی...
یادداشتی از نویسنده ناشناسی به اسم محسن شاپورزاده دیدم که آنقدر زیبا بود که حیفم آمد اینجا نگذارم و همه را در لذت خودم شریک نکنم.
-پول گلوله
دهه شصت یعنی زمانی که آدم را تیرباران می کردند و پول گلوله اش را از خانواده اش می گرفتند.
- گربه نره و روباه مکار
در سالهای اولیه دهه شصت تعداد بیشماری جوک جهت جناب منتظری ساخته شد و مردم بیخ گوش همدیگر می گفتند و می خندیدند. لقب ایشان برگرفته از کارتون پینوکیو ، گربه نره بود زیرا شباهت زیادی به ایشان داشت و گربه نره سمبل بلاهت بود.
البته در کارتون پینوکیو یک روباه مکار هم بود که در آن زمان لقب جناب ... بود. آن جناب امروز شخص شخیصی است و اتفاقا تاریخ ثابت کرده که این اسم گذاری چقدر مناسب بوده است!!!
- گروه فشار
شهر موشها، فیلم پرفروش سال 63 شد. این فیلم عروسکی در واقع از دل مجموعه تلویزیونی مدرسه موشها که در برنامه کودک طرفداران زیادی داشت، بیرون آمده بود و توانست تابستان سینماهای تهران را جولانگاه بچهها و پدر و مادرهای همراه آنها کند. شهر موشها در واقع معجونی بود از رقص و آواز (در محدوده ضوابط سینمای بعد از انقلاب) که گاهی با تلفیق عروسک و بازیگر همراه میشد (نظیر دزد عروسکها، گلنار و گربه آوازهخوان). موزیکال بودن این فیلم ها و حال و هوای شادشان نکته قابل تأمل در محصولات سینمایی دهه شصت بود.
بعدا در دهه هفتاد از قول جناب ده نمکی نقل شد که عامل برگشت ابتذال به سینمای ایران همین فیلم شهر موشها بود!. ایشان عقیده داشت که موسیقی این فیلم ، شیش و هشت بود و علت استقبال بی اندازه از این فیلم هم همین موضوع بود. البته ایشان به هنگام این ابراز نظر هنوز کارگردان نشده بودند و در گروههای فشار فعالیت می کردند.
- اتوبوس زنانه-مردانه
تا اواسط دهه شصت اتوبوسهای شرکت واحد در تهران زنانه- مردانه نشده بود. بعد یواش یواش اتوبوسهای دو طبقه جدا شد، مردان بالا و زنان پائین.اما اتوبوسهای یک طبقه مشکل ساز شد . ابتدا آمدند صندلیهای کنار شیشه را کندند و وسط اتوبوس یک ردیف صندلی دو نفره نصب کردند و وسط این صندلیها یک میله کشیدند. در حقیقت اتوبوس دو راهرو داشت مردان به هنگام ورود به راهرو سمت راست می رفتند و زنان به راهرو سمت چپ. نکته جالب این بود که موقع نشستن یک زن حتما کنار یک مرد می نشست!. از دور اتوبوس را که می دیدی به علت اینکه سمت مردان شلوغ تر بود ، اتوبوس به سمت راست کج شده بود! بعد از مدتی اتوبوسها به شکل اول درآمد خانمها جلو می نشستند و آقایان عقب! سرانجام به این نتیجه رسیدند که خانمها عقب بنشینند و آقایان جلو! خوشبختانه جور دیگری نمی شد امتحان کرد و تا امروز به همان صورت باقی مانده است.
حالا که حرفش پیش آمد بگویم آن روزها جمعیت تهران به این میزان نبود و در هر ایستگاه مسافر سوار و پیاده نمی شد. به همین خاطر راننده با صدای بلند ایستگاه را اعلام می کرد و اگر جوابی نمی گرفت در ایستگاه نگه نمی داشت. ضمنا اتوبوسها زنگ داشت که مسافرین برای پیاده شدن با آن به راننده اطلاع می دادند. تا قبل از جداسازی اتوبوسها رسم بود از در جلو سوار می شدند و از در عقب پیاده .
- عید نوروز
در دهه شصت خیلی ها زور می زدند که یک جوری بساط عید نوروز را جمع کنند. حتی یکسال در ساعت 4 بعداز ظهر روز بیست و دوم بهمن مثل عید در تلویزیون ساعت نشان دادند و دنگ دنگ دنگ کردند و بهم تبریک گفتند. به بهانه عزادار بودن خانواده شهدا عید را بی رمق برگزار می کردند. با همه اینها و علیرغم مشکلات جنگی و اقتصادی مردم عید را زنده نگهداشتند. شیرینی سر سفره هفت سین یک نقل ساده بود و عیدی بزرگترها خیلی مختصر، اما بود. آن سالها که مثل الان در تلویزیون آگهی بازرگانی پخش نمی شد( آگهی بازرگانی از گناهان کبیره بود و عنوان می شد این کار فریب دادن خریدار است) و به جای آن سخنان امامان و ائمه اطهار نوشته و خوانده می شد. یکی از سخنانی که عیدهای نوروز مرتب پخش می شد این بود که عید روزی است که ما گناه نکنیم!!!. عید نوروز از جستگان دهه شصت است.
- صبح آزادگان
در دوران جنگ هر از گاهی ایران و عراق به بمباران شهرهای یکدیگر می پرداختند. این دوره از جنگ که چند روزتا چند هفته طول می کشید موسوم به جنگ شهرها بود. در آن ایام روزنامه ای به نام صبح آزادگان چاپ می شد.. این روزنامه در یک دوره از جنگ شهرها با چاپ عکس کودکی در یکی از خیابانهای تهران که در جوی آب پناه گرفته بود نوشت چرا ما که امکانات و پناهگاه مطمن و کافی در اختیار نداریم بر طبل جنگ شهرها می کوبیم؟ صدام اگر چنین می کند برای مردم بغداد صدها پناهگاه ساخته است.
صبح آزادگان دیگر چاپ نشد.
- طرح شش ماهه دانشجویان
دانشجویان باید داوطلبانه شش ماه به جبهه بروند. دکتر فرهادی وزیر علوم!!! بدون شرح!!!
- هفته وحدت
در دهه شصت از دوازده ام تا هفده ام ربیع الاول را هفته وحدت می نامیدند و برای وحدت شیعه و سنی تبلیغ می کردند. اما اکنون گویا موضوع منتفی شده است! .
- استادیوم آزادی
در دهه شصت یکی از مشکلات حکومت این بود که از تجمع مردم خارج از مناسبتهای سیاسی و موردنظر رضایت نداشت. مسابقات فوتبال یکی از سرگرمیهای مردم بود که تعدادی زیادی از جوانها را به استادیوم می کشاند. مخصوصا استادیوم آزادی که ظرفیت بالایی هم داشت. پلیس و کمیته آن زمان توانایی کنترل جمعیت را نداشت و همیشه این نگرانی بود که مبادا در هنگام مسابقه شعاری داده شود. برای جلوگیری از مشکلات اعلام شد که طبقه دوم ورزشکاه آزادی ترک برداشته و امکان نشستن تماشاچی در طبقه دوم وجود ندارد و حتی در تلویزیون متخصصانی نظر دادند که شاه خائن از مصالح نامرغوب برای ساختن استادیوم استفاده کرده است!!! با این ترفند در طبقه پائین فقط 45 هزار تماشاچی می نشستند ضمن اینکه انجام بازی در امجدیه را هم ممنوع شد. آنهایی که از فوتبال دهه شصت خبر دارند می دانند که لیگ سراسری تعطیل شد و به بهانه جنگ فوتبال به فنا محکوم شده بود.
- ویدئو تی سون سونی
تنها دستگاه پخش تصویر در دهه شصت. داشتن این دستگاه جرم بود!!! و حمل آن پنهانی و با دلهره صورت می گرفت.
- دردهه شصت، شبکههای تلویزیونی به شکل حالا، 5، 6 شبکه نبود و اصلا شبکه استانی در کار نبود، تنها دو شبکه اول و دوم بود و میلیونها بییننده و هزاران تقاضا... برنامههای تولیدی بسیار کم بود و خرید فیلمهای سینمایی خارجی هم به دلیل محدودیت بودجه، بسیار کم پخش میشد، از اینرو اگر سریالی و یا گهگاهی فیلمی پخش میشد، افراد زیادی پای جعبه جادویی مینشستند تا جایی که به علت کمی برنامه های سرگرم کننده، حتی کارتونهایی که برای بچه ها هم پخش میشد، بزرگترها را پای تلویزیون مینشاند.
- پس از شروع جنگ ، دولت خروج ارز را ممنوع کرد و مسافرین سهمیه ارزی داشتند که به ارز مسافری شهرت داشت. بعضی ها برای تامین خرج سفریا کسب درآمد با خود فرش و پسته و زعفران و خاویار برای فروش به خارج می بردند. برخی کالاها در بعضی کشورها مشتری خاص داشت ، مثلا در آن ایام که ترکیه کشور ی با اقتصاد ورشکسته بود ، دمپایی پلاستیکی گرانتر از ایران بود. مسافرین ترکیه با خود دمپایی می بردند تا آنجا بفروشند!
- موسیقی
حکایت موسیقی در سالهای 65 و 66 ، حکایت غریبی بود. توی اون سالها اجراهای موسیقی به صورت مخفی و در منازل انجام می شد. گشتهای کمیته در اواخر شب در کوچه پس کوچه ها گشت می زدند و دنبال حجم غیرعادی ماشین پارک شده می گشتند... اون زمان ماشین به اندازه الان نبود و همه خانه ها به اندازه کافی پارکینگ داشتند. ردیف شدن چندین ماشین پارک شده نشانه تجمع و مهمانی در یک کوچه بود به همین منظور میزبان به هتگام دعوت مهمان برای اجرای موسیقی از آنها می خواست که ماشین نیاورند یا آن را 2 تا کوچه آن طرفتر پارک کنند. در محافل دانشجویی معمولا گیتار نواخته می شد و در مهمانی های رسمی تر سازهای سنتی. گاهی اجرا همراه خوانندگی هم بود. این یکی از بهترین تفریحات ما بود.
- الگوی زن ایرانی
در اواسط دهه شصت ، صبحها در رادیو برنامه ای پخش می شد به نام سلام ، صبح به خیر که مجریان آن آتش افروز و شهریاری بودند روز هفتم بهمن ماه 67 مصادف شده بود با تولد حضرت زهرا و روز زن . برنامه سلام، صبح به خیر در گزارشی از مخاطبینش پرسیده بود که "به نظر شما الگوی امروز زنان ایرانی چه کسی است؟". اکثر مخاطبین حضرت فاطمه را بعنوان الگوی خود معرفی نموده بودند اما یکی از مصاحبه شوندگان در کمال تعجب گفته بود که " الگوی مناسب زنان ایرانی "اوشین" است!".
اوشین نام شخصیت اصلی داستان سریالی ژاپنی به نام "سالهای دور از خانه" بود که آن روزها با سانسور شدید و تغییرات بنیادین در محتوای آن از سیما پخش می شد و در نسخه ی اصلی چندین قسمت از فیلم، او نقش یک "گیشا" - یعنی زنی که روزی اش را از طریق فحشاء به دست می آورد- را بازی می کرد.
امام خمینی فردای آن روز در واکنش به این ماجرای، طی پیامی رسمی و علنی بشدت محمد هاشمی را مورد عتاب قرار داده ونوشت
آقای محمد هاشمی - مدیرعامل صدا و سیمای جمهوری اسلامی
با کمال تاسف و تاثر روز گذشته (روز شنبه 8 بهمن) از صدای جمهوری اسلامی مطلبی در مورد الگوی زن پخش گردیده است که انسان شرم دارد بازگو نماید. فردی که این مطلب را پخش کرده است تعزیر و اخراج می گردد و دست اندرکاران آن تعزیر خواهند شد. در صورتی که ثابت شود قصد توهین درکار بوده است، بلاشک فرد توهین کننده محکوم به اعدام است اگر بار دیگر از این گونه قضایا تکرار گردد. موجب تنبیه و توبیخ و مجازات شدید وجدی مسئولین بالای صدا و سیما خواهد شد. البته در تمامی زمینه ها قوه قضاییه اقدام می نماید.
بعدها 4 تن از دست اندرکاران آن برنامه از جمله مدیر گروه معارف، سردبیر برنامه های ویژه ی عقیدتی سیاسی، مسئول نظارت بر برنامه به 4 سال حبس تعزیری و 40 ضربه ی شلاق محکوم شدند. که محمد هاشمی در این بین خیلی پادرمیانی کرد تا این مدیران مجازات نشوند.
- کامپیوتر خانگی، معمولا منحصر به کومادور 64 و کاربرد اصلی آن بازی کردن نوجوانان نسبتا مرفه بود. اگر کسی خیلی وضع مالیاش میزان بود، آمیگا میخرید که به جای نوار کاست، فلاپی میخورد. دوسه نشریه فارسیزبان در زمینهی رایانه منتشر میشد.
- شلوارها و لباسهای گشاد با رنگهای روشن مد و به نام پاکو مشهور بود. از دو سه مدل کفش آدیداس در بازار، لوییزانا شناخته شدهتر بود، ولی کسانی که خیلی خرشان میرفت نایکی میپوشیدند. مانتوهای دختران جوان رنگی و مدلدار شد، اگر درست به یاد داشته باشم از رنگ بنفش و دکمههای بزرگ آغاز شد. کت و شلوارهای مردانه هم کمی ظاهر فانتزی به خود گرفت (مدلهای دو یقه با پارچههای براق). پسرها و دخترها، کم کم جسارت پیدا کرده بودند و باهم رابطهی تلفنی داشتند و شرح رابطهشان را برای دوستان نزدیک تعریف میکردند.
دهه شصت و خاطرات دیگران
* برایمان مبصر نماز گذاشته بودند. مبصرها موظف بودند که سر صفهای نماز از روی لیست کلاسها حاضر غایب کنند. هیچ دانشآموزی حتا با عذر موجه و شرعی حق غیبت از نماز را نداشت. خدا میداند چند نفر بدون وضو و الکی در آن صفها مینشستند و نماز بقیه را هم باطل میکردند فقط برای اینکه غیبت نخورند. کار ِ زوری به مذاقم خوش نمیآمد. برای همین یکروز از صف اجباری نماز جماعت فرار کردم و در یکی از دستشوییهای مدرسه قایم شدم. ناظم پیدایم کرد و جریمهام این بود که روز بعدش سر صف صبحگاهی من را به تمام دانشآموزان مدرسه معرفی کند.
* آن روز از مدرسه بر می گشتم. من بودم و دو سه تایی از همکلاسی ها. زنگ آخر ورزش داشتیم و بیشتر از یک ساعت بسکتبال بازی کرده بودیم. بر افروخته و هیجان زده در ایستگاه اتوبوس، بالاتر از جام جم ایستاده بودیم. وانتی خاکی رنگ از کنارمان گذشت. بلند گوی روی سقف وانت، مارش نظامی می نواخت و مردی فریاد می زد" اطلاعیه... اطلاعیه... مردم غیور... توجه بفرماید... اطلاعیه... عملیات افتخار آفرین جان برکفان...." اتوبوس اول که رسید، جایی برای توقف نبود و در اتوبوس دوم جایی برای ما نبود! منتظر اتوبوس سوم ایستادیم. چند زن و مرد میانسال، از آنهایی که به نظر می رسند دچار بازنشستگی زودهنگام و ناخواسته! شده اند کنارمان ایستادند. از ترور ایندیرا گاندی می گفتند. یکی از زنان که روسری ژورژت سفید رنگی سرش بود گفت "زن جماعت که نمی تونه تو این منطقه به قدرت برسه" دیگری گفت "مردهاش نمی تونند، چه برسه به زنها" مردی کراواتی و لاغر گفت "کار، کار رادیکال ها است، هرچی می کشیم از دست این رادیکال ها است" با تعجب به هم نگاه کردیم. ریز خندیدم. کتاب ریاضی را پشت و رو کردم. رادیکال چه ربطی به ترور دارد؟! پاترولی آرام از کنارمان گذشت. یادم نمی آید گشت ثارالله بود یا امر به معروف و نهی از منکر. از سر ترس، مقنعه هایمان را تا ابرو ها کشیدیم پایین. کنار پای همان زنی که روسری سفید داشت ایستاد. بی هیچ کلامی سوارش کرد و رفت. دیگران، با رنگی پریده و چشمانی نگران رفتنش را دنبال کردند.
* از روزهای انقلاب و شیرینی پیروزی چیزی نصیب ما نشد. ما با انقلاب به دنیا اومدیم و با زجر و خفت دهه شصت کودکی مونو سپری کردیم. نمی دونم بچه های دنیا وقتی سنشون از انگشتای دو تا دستشون کمتر بود چطور دنیا رو میگذروندن اما برای ما بچه های دهه شصتی ، کودکی یعنی سر صف به آمریکا و اسرائیل و شوروی و چین و فرانسه و منافقین و صدام و شرق و غرب مرگ فرستادن . یعنی پیچیده شدن در مانتو و مقنعه های سیاه و سورمه ای. یعنی لگد کردن پرچم اسرائیل و لگد شدن زیر دست و پای ناظمهایی که هنوز نفهمیدم چرا انقدر از ما متنفر بودند. دهه شصت برای من یعنی آموختن اینکه مردها فقط و فقط متجاوزینی هستند که منتظر فرصتند تا تو را آزار دهند ، به دام شیطان بیندازند و هدر دهند ، یعنی اموختن اینکه برای رهایی از شیطان صفتی مردها باید زشت بود و سیاه. خفه و چپیده در سیاهی. برای من ِ دهه شصتی ، دهه شصت یعنی پاترول های سبز پاسداری با ادمهایی وحشتناک تر از دیوهای قصه ها.یعنی قلک هایی به شکل نارنجک. یعنی صدای " علامتی که هم اکنون میشنوید آژیر قرمز یا علامت خطر است" در اسمون. یعنی فریاد "خااااااااااااااااااااااا- ااااااااموش کن" یعنی دویدن به سمت زیر پله و پناهگاهها. یعنی "شنوندگان عزیز توجه بفرمائید ، رزمندگان اسلام ...." یعنی " جنگ جنگ تا پیروزی" یعنی کشته شدن پسرخاله ها و پسر عموها ، یعنی تغییر نام "خیابان بهشت " به "شهید مفقودالاثر ..." دهه شصت برای من یعنی سالهای سیاه و خاکستری، خالی از رنگهای مورد علاقه من قرمز ، زرد و صورتی. دهه شصت برای من یعنی زمزمه "دیشب خواب بابامو دیدم دوباره " شادترین سرود پخش شده در تلویزیون. دهه شصت برای من سال کوچ همسایگانی بود که با "حراج وسایل منزل فوری" با ما خداحافظی می کردند.
* فقط به این فکر می کردم که چه خوشی های کوچکی از ما گرفته شده بود. چه شادی های ساده ای که نه قرار است رژیمی را عوض کند نه کسی را بترساند. دیدن یک بازی. چیزی از این ساده تر ممکن است؟ رقصیدن. شنیدن. خواندن. اینها آنقدر ساده و کوچکند که اصلا دیده نمی شوند چه برسد به ترساندن کسی. یاد آن دوران می افتم که دستگاههای ویدو را در کمد دیواری بین تشک ها پنهان می کردند جرم هم دیدن فیلم شعله بود و رقص روی شیشه. یا آن وقت ها که نوار کاست جرم داشت. یادم است از ده سالگی دم در مدرسه یک نفر می ایستاد که کیف بقیه را بگردد. یک نفر از خود بچه ها که ببیند بقیه آینه و رژ و نوار نیاورند مدرسه. بعد هم یک مدت می گفتند موهایتان را از وسط باز نکنید. بعد گفتند شلوار فلان نپوشید. چقدر از این بکن نکن های بی خود وارد زندگی ما کردند. مگر داشتن عکس پائولو مالدینی جرم بود؟ ( من به جرم داشتن یک مجله خارجی که عکس پائولو مالدینی و نامزدش را در بحبوبه جام جهانی نود و چهار داشت تا مرز اخراج از مدرسه رفتم.)
* ....دهه ی شصت ، عشق مان شنیدن صدای داریوش بود و یادش بخیر ضبط صوت خانه مان که نامش آیوا بود و رفیق مان بود.آن موقع ها بوی قورمه سبزی از خانه ها حس می شد.دهه ی شصت ، دهه ی خواندن رمان های ممنوعه بود و رمان را لابلای کتاب های درسی می گذاشتیم و پدر تشویق مان می کرد که چقدر درس می خوانیم ! و گاه می شد که پدر از ما می پرسید مگر خواندن کتاب ریاضی خنده هم دارد ! و نمی دانست که در آن لحظه در واقع داشتیم عزیز نسین می خواندیم و می خندیدیم ...
* ... دهه ی شصت روزگاری بود که بسیاری از هم نسلان ما عشق شان مجله ی فیلم بود و دیدن جشنواره ی فیلم فجر آن سالها ده روز جشنواره به تهران می آمدیم و صبح زود گاه از شش صبح جلوی سینما آزادی صف می کشیدیم تا فیلم های تارکوفسکی را ببینیم و ناگهان در سالن سینما از فرط خستگی می خوابیدیم
* شطرنج
مدتی که از پیروزی انقلاب گذشت ، گیر دادن به شطرنج آغاز شد و بر حرام بودن آن تاکید گردید. شطرنجها از مغازه ها جمع شد و بساط این بازی از پارکها و مدارس محو گردید. برای من که قبل از انقلاب در باشگاه شطرنج بازی می کردم خیلی سخت بود. سال 63 به کمک دوستم ، از قرقره های خالی خیاطی با کلی زحمت و ساعتها سوهان کاری ، یکدست مهره شطرنج ساختیم .. یادم است از مغازه پارچه فروشی ، یک متر پارچه طرح درشت شطرنجی سورمه ای و سفید خریدیم ، که جای صفحه از آن استفاده می کردیم.
با این شطرنج دست ساز، مدتها من و بچه های دبیرستان بازی می کردیم تا اینکه روزی توی خیابان به علت اینکه آستین پیراهنمان را بالا زده بودیم گرفتار شدیم. برادر ارشاد کننده کیف من را گشت و شطرنج لو رفت. با کشف شطرنج ، قضیه آستین فراموش شد و خلاصه چند نفری ریختن سر ما که این آلت فعل حرام چیه!؟
ما را با شطرنج مذکور بردن پیش حاج آقایی. ایشان برای ما توضیح دادند که بازی کردن شطرنج حکم زنا با مادر را دارد و فوق العاده عمل شنیعی است و همچنین گفتند ساختن شطرنج هم عمل شنیعی است. با شنیدن مقداری توهین و تهدید و توقیف آلت قمار رها شدیم.
در سالهای 64و65و66 هم صحبت از شطرنج در دانشگاه ، عین گفتن کفر ابلیس بود. این داستان ادامه داشت تا در سال 67 امام خمینی شطرنج را آزاد کرد و بدین ترتیب گناهان ما بخشیده شد. !!!
بعدا فرصتی پیش نیامد تا آن حاجی را ببینم و فلسفه آزاد شدن شطرنج را از او بپرسم و اینکه چگونه شطرنج باز زن با مادر خود زنا می کند.
* دروس شناور
در زمان جنگ در دانشگاهها روال بر این بود که اگر دانشجویی عازم جبهه می شد ، کلیه واحدهای آن ترمش ، شناور می شد. معنی شناور شدن این بود که رزمنده محترم پس از مراجعت بدون حضور در کلاس در امتحان درس شناور شرکت می کرد. اگر نمره قبولی می گرفت که هیچ ، ولی اگر نمره F می گرفت ، می توانست در نوبت بعدی امتحان دهد . ضمنا نمره مردودی در کارنامه ایشان درج نمی شد!!!
با این روال رزمندگان باهوش در اول ترم 20 واحد می گرفتند و سپس عازم جبهه می شدند و دروس خود را شناور و بیمه می کردند. همکلاسی دانشمندی داشتم که با استفاده سهمیه رزمندگان به دانشگاه آمده بود و با استفاده از قانون فوق حدود 60 واحد که اغلب آنان دروس تخصصی بود را شناور کرد.
روزی در دفتر یکی از اساتید جدید الورود دانشکده نشسته بودم و با ایشان که 6 ماهی می شد به ایران آمده بودند گپ می زدم. همکلاسی دانشمند من از در وارد شد و نسبت به نمره اش از امتحان استاد مذکور ، اعتراض داشت. ایشان نمره 11 گرفته بود و طلب نمره A ، یعنی حداقل 17 را داشت. پس از کلنجار با استاد و بررسی برگه امتحانی ، به استاد گفت حالا که نمره من 17 نمی شود به من 9 بدهید!!! استاد شگفت زده شد وگفت تو تا حالا برای گرفتن نمره چانه می زدی ، حالا می گی نمره کم کنم؟ رزمنده عزیز گفت این نمره معدل من را خراب می کنه! این درس شناوره ، می رم دوباره امتحان می دهم! و از اتاق بیرون رفت. استاد از من پرسید درس شناور دیگه چیه؟ من براش توضیح دادم که موضوع چیه و چون فقط شما این درس راا ارایه می دهید دفعه بعد هم مشتری خودتان است. استاد گفت حالا که اینطور است همان نمره 11 را برایش رد می کنم. این برخورد استاد با دروس شناور بعدا برایش دردسر شد و آخر هم به او اتهام جاسوسی زدند و او مجبور شد ایران را ترک کند.
کوپن بنزین
جنگ جنگ تا پیروزی!
دانش آموزان کشته شده ،بمباران عراق در خرم آباد
+ کسی که به اسم سید مهدی موسوی نژاد آزاد کرده اند؛ سید مهدی موسوی نژاد نیست؟!

بعد از چند روز بازداشت با قید کفالت و... آزاد شده است. رفتم به دیدنش اما جا خوردم. باورم نمی شد که ظرف چند روز اینهمه تغییر کند. شک کردم که خودش هست یا کس دیگری؟!
توی خانه همه اش زل می زد و خیره می شد به گوشه ای. تا می خواستم حرف بزنم و یا انتقادی بکنم انگشتش را می گرفت جلوی بینی اش که یعنی ساکت!
خیلی مختصر در حد همینها که در وبلاگش نوشته از زندان و مراحل بازجویی و بازداشت گفت و دیگر هیچ!
قانع نشدم و توضیح بیشتری خواستم. خواهش کرد که دیگر در مورد بازجویی و سلول حرف نزنم و نپرسم. سیگار پشت سیگار آتش می زد و باز خیره می شد به گوشه سقف یا دیوار. بی اختیار دست می کشید زیر میز عسلی و دسته مبل راحتی و ... انگار دایم دنبال چیزی باشد.
تو خانه انگار دنبال روحی ناپیدا بگردد یکهو بلند می شد و می چرخید و بی جهت راه می افتاد و پذیرایی را قدم می زد. یا خیره می شد به چشمهای دختر سه ساله اش "سحر" و انگار عمری ندیده باشدش.
_ سخت است مهدی خیلی سخت. اینکه تو را بکنند توی اتاقی سه در سه با دیوارهای سیمانی بلند و به خلاف آنچه در فیلمها دیده ای روی زمین تکه موکتی باشد و چند پتو و همین! ساعت نبود و هی به بهانه وقت اذان می پرسیدم اذ ان گفته اند یا نه؟
حتی موقع نوشتن بازجویی باید به زور از زیر چشم بند کاغذ را می دیدی و می نوشتی. دنیای آنجا آدمهایی داشت که فقط صدا داشتند و صورت نداشتند. روح بودند. ارواح خبیث!
پایت به سلول نرسیده با دهان روزه باید می رفتی برای بازجویی بعدی و باز بعدی و باز بعدی...
_ زمان کش می آمد و بلاتکلفی و بی سرانجامی و دیوارهای سرد که باور می کردی هر لحظه بلند تر می شد و نورگیر کوچک سقف دورتر می شد...
اینجا که می رسد سرش را دو دستی می گیرد و می گوید تمامش کن... بس است... و قطره اشکی از گوشه چشمش بیرون می خزد.
نگرانش هستم.نمی دانم تا کی بیرون است و چه زمانی بی خبر باز می ریزند و به زور با چشم بسته می برندش به ناکجا آباد؟
چکار باید کرد برای او و امثال اویی که هنوز داخل زندان هستند و چند ماه است که وضعیت بسیار ناگوارتری دارند. سید مهدی دائم می گفت من دوستان و آشنایان و کسانی اطرافم بودند که مهربان و پیگیر وضعیت من بودند ولی خدا به مظلومانی رحم کند که هیچ کسی ندارند و اصلا کسی از سرنوشتشان با خبر نیست.
شادزی
+ سید مهدی موسوی نژاد، داستان نویسی که به جرم اندیشیدن دستگیر شد!

دیروز پنج شنبه 26 شهریور1388؛ ساعت 5 عصر، "سارا" خانم؛ همسر دوست نویسنده ام سید مهدی موسوی نژاد با من تماس گرفت. صدایش می لرزید. گفت ریختند خانه و مهدی را گرفتند. گفتم کیا؟ واسه چی؟ کی؟...
سوالهایی که خودم می دانستم پرسیدنش در آن موقعیت بیهوده است. خواست که بروم خانه شان. گفت برادر مهدی؛ علی آقا هم اینجاست.
ترسیدم. صدایش خیلی مضطرب بود. شک کردم که نکند بهانه ای باشد برای کشاندنم به آنجا. ترسیدم که تحت فشار باشد. وسایلم را جمع و جور کردم و به خانمم گفتم اگر برنگشتم و تا آخر شب تماس نگرفتم به دوستانم خبر بده. توی ماشین پشت سرهم دوستانم به من زنگ می زدند و خبر دستگیری مهدی را می دادند و نگران وضعیت من بودند. گویا به محل کار مهدی هم که یک خبرگزاری و دفتر نشریه بود رفته بودند و کامپیوتر و وسایلش را برده بودند.
یک ماه پیش به مهدی گفته بودم که بالاخره نوبت ما هم می رسد و او خندیده بود که ای بابا کی می آد ما رو بگیره؟!
شب قبل را با هم گذرانده بودیم و من از فیلمنامه ای که طرحش را می زدم گفته بودم و او از رمانی که دست گرفته بود. همان دیشب گفتم خسته ام و دلم می خواهد چند روزی بروم مسافرت.
مهدی گفت با هم برویم. و حالا او را برده بودند و رفته بود و من ....
سر خیابان ماشین را گذاشتم و رفتم در خانه مهدی. در خانه باز بود. زنگ زدم. قلبم داشت از سینه ام در می آمد. نمی دانستم جرم مهدی چه می توانست باشد؟ لابد داستان نوشتن! لابد شعر گفتن! لابد فکر کردن!...
وارد خانه شدم. همه چیز را به هم ریخته بودند. برادرش به استقبالم آمد و همسر مهدی خیلی سریع ما وقع را تعریف کرد. دختر کوچک مهدی "سحر" خیلی آرام یک گوشه ایستاده بود و گوش می داد. سه ساله بود و درست همسن امیر من بود و همبازی اش. همین دیشب با همسرم می گفتیم چقدر رابطه سحر و امیر در عین بچه گانه بودن قشنگ است.
خیلی چیزها در این چند ماه دیده بودیم. باید می دیدیم خیر سرمان نویسنده بودیم و باید این تاریخ را بی تحریف و وارونه سازی تلوزیون و رادیو و نشریات صاحبان قدرت می دیدیم و دیده بودیم و موضوع گفتگوی ما هم همین ها بود.
من پشیمان نبودم از رأیی که داده بودم. حتی افتخار هم می کردم که کاندیدایم مرد بود. حقیقت را فدای مصلحت نکرده بود و جنسش با روحانی هایی که دیده بودم فرق داشت. کروبی صادق بود و با این که به خاطر روحانی بودن و مجتهد بودن دروغ شرعی گفتن و توریه و تقیه و انواع و اقسام دروغ های مصلحتی! دیگر را بلد بود اما نگفته بود.
دیشب سید مهدی همه اش توی فکر بود. خیلی دوستش داشتم. کمتر کسی را دیده بودم که اینهمه مطالعه داشته باشد و فکر کند و بنویسد. توی خانه خیلی جلوی خودم را گرفتم که بغضم نشکند. دلم نمی خواست نگرانیم را از وضعیت سید مهدی کسی متوجه شود.
ساک و فلاکس چای و بقیه وسایل کنار در بود. همسرش گفت که مهدی ماشینی را گرفته بود و آماده بودند که مسافرت بروند و همان موقع ریختند داخل خانه و مهدی را بردند.
توی اتاقش رفتم. همسرش گفت همه نوشته ها و کامپیوتر و سی دی ها و حتی آخرین داستانها و رمان نیمه کاره اش که روی میزش بوده را برده اند.
از خانه شان بیرون آمدم. دیشب را خانه نرفتم تا حالا و آواره ام. نمی دانم که سر مهدی چه خواهند آورد؟! مهدی سراسر آگاهی و لطافت و مهربانی است و در برابرش مردانی خشن و سراسر غرور و نخوت و جهالت و خشونت! که گویا هیچ حدی هم برای اجرای هیچ گونه عمل غیر قانونی برای خود قائل نیستند.
برادرش سید رضا موسوی نژاد از مشهد زنگ زد و بیشتر از برادرش مهدی نگران من بود. نمی دانم این خانواده تا کی باید مصیبت ببینند و نگران و مضطرب باشد. شوهر خواهر سید مهدی؛ محمد علی ابطحی است که در زندان است و چند نفر دیگر هم از این خانواده یا تحت تعقیب و یا بازداشت و یا....
یک شب سخت گذشته و هر لحظه سید مهدی جلوی چشمم هست و دلتنگش هستم. دلتنگ کسی که هر ساعتی از شبانه روز که دلم می گرفت تلفن می زدم و می رفتم و می دیدمش.
دوستانم نگرانم هستند و می گویند باید بروی اما نمی دانم باید کجا بروم تا در امان باشم؟ کجا بروم تا خبر کشته شدن و زندانی شدن و مفقود شدن و تجاوز به حریم خصوصی عزیزی را نشنوم؟ اصلاً نمی دانم به چه بهانه ای باید بروم و فکر هم نمی کنم که برای کسانی که خود را سرباز گمنام امام زمان می دانند تا بهشت را برای خود بخرند اصلاً بهانه ای مطرح باشد زیرا که آنها برای رسیدن به بهشتشان دنبال بهانه نیستند و بیشتر دنبال بهایی هستند که دریافت خواهند کرد!
با اینهمه برای مردمم و عزیزانم باز هم همان آرزوی گذشته را می کنم:
شادزی
+ امضاء برای ایرج میرزا
حتما در خبرها خواندهاید که شهرداری مشهد نام بلوار ایرج میرزا را تغییر دادهاست؟! به چه نامی؟ «جلال آل احمد»!
درست است که شهر در دست شهرداری است. اما کسی نگفته که آنها با متخصصان و آگاهان مشورت نکنند. اگر به مشورت تن میدادند، شاید نام بلوار تغییر نمیکرد، یا اگر تغییر میکرد، «جلال آل احمد» نمیشد. شاید هم بروند ته و توی کار جلال را هم در بیاورند و با او نیز چنین کنند که با ایرج کردند.
موضوعی که قابل توجه و تاسف است، نه تغییر نام، بلکه توضیحات ناشیانهای است که در قطع بزرگی چاپ و در بلوار نصب کردهاند.
در اعتراض به این نوع نگرش شهرداری مشهد، بیانیهای به نگارش درآمده و به جمعی از طنزپردازان ارائه شده است. متن آنرا پس از این توضیحات آوردهام.
بنا بود انتشار بیانیه در سایت «آی طنز» – پایگاه طنز و فکاهی پارسیزبانان – صورت بگیرد. اما ترجیح دادیم نخست آنرا به محک و نظر دوستان طنزپرداز بگذاریم و بعد از جمعآوری امضا، به «آی طنز» بسپاریم.
برای امضاء بیانیه لطفا نام، نامخانوادگی و نشانی وبلاگتان را(البته اگر صاحب وبلاگ هستید)، به ایمیل من Momeni AT maatine.com بفرستید یا در بخش نظرهای این پست اعلام کنید.
هر کس متن این بیانیه را در وبلاگش بازنشر یا لینک بدهد، به تاثیر، نفوذ و اطلاعرسانی کمک شایانی خواهد کرد.
این کوچکترین کاری است که میتوان برای پاسداشت حریم فرهنگ، ادبیات و طنز انجام داد.

.: خدا :.
بیانیهی جمعی از طنزپردازان در اعتراض به اقدام موهن شهرداری مشهد
شهرداری مشهد نام بلوار «ایرج میرزا» را در این شهر تغییر داده است و در توجیه اقدام خود بر روی پردهی بزرگی، در یکی از معابر، اطلاعیهای را منتشر نموده که از آن برداشتی جز عدم آگاهی از شاخصههای فرهنگی و ادبی چیز دیگری استنباط نمیشود. آنچه بیش از تغییر نام بلوار تاسفبرانگیز است، توضیحات نامناسب، ناآگانه و اهانتآمیز دربارهی این چهرهی ادبی است.
ادبیات محل بازآفرینی و انعکاس واقعیات جامعه است. این انعکاس در آثار بسیاری از چهرههای کهن و معاصر کشور به چشم میخورد. با دیدگاه شهرداری مشهد باید نام بسیاری از خیابانها، میادین و ابنیه را در سطح کشور تغییر داد. زیرا که سعدی، مولانا، عبید زاکانی و بسیاری دیگر از ستارگان ادبیات ایران در آثار خود نکاتی را انعکاس دادهاند که ممکن است با سلیقهی کسانی همخوانی نداشته باشد. اما معیار رویارویی با مفاخر فرهنگی نباید سلیقهی فردی یا گروهی در یک محدودهی مکانی و زمانی باشد. میزان اعتبار فرهنگی هر شخصیتی در عرصهی ناخودآگاه جمعی و تاریخی یک ملت تعیین میشود.
ما جمعی از طنزپردازان ضمن اظهار تاسف از این اقدام غیرفرهنگی و اعتراض به آن، از شهرداری و شورای شهر مشهد میخواهیم از این پس در مواجهه با مفاخرکشور با احتیاط و آگاهی بیشتری روبرو شود و ضمن بازگرداندن نام «ایرج میرزا» به این بلوار، بخاطر اقدام ناصواب و ناصحیح خود عذرخواهی نمایند.
+ سی مرغ می آید؟!
قابل توجه پاسداران ولایت مطلقه فقیه ؛ این داستان به ولایت مطلقه فقیه؟! هیچ ارتباطی ندارد!! پس لطفاً وقت خود را با تهدید و فحاشی به بنده هدر ندهید.
سی مرغ می آید؟!
خبر رسیده بود که سیمرغ میآید و هیچکس در آمدن او شک نداشت.
آنروز وقتی که برایمان از سیمرغ ، از مهربانیاش از آب و غذایی که با آمدنش به ما پرندگان میرسید؛ گفته بود، پاهایش را نشانمان داده بود که از ظلمی که براو رفته بود هنوز زخم هایی را از پابندها بر پاهایش داشت. او جای خالی طوقی را برگردنش نشانمان داد که بدون پر مانده بود و خون مردگی هایی بر پرهای دور گردنش دیدیم.
او برایمان گریست وبالهایش را برایمان رو به مشرق باز کرد و گفت: سیمرغ خواهد آمد و ما را از این ظلم آشکار که بر ما میرود خواهد رهانید.
ما او را تا آمدن سیمرغ به رهبری خودمان برگزیدیم او از همه بر ما آگاهتر بود. ما نیز او را با تجربه میدانیستم. روزها میگذشت و هر روز بر خیل یارانش افزوده میشد. شایعاتی بر سرزبانها افتاده بود. ما کمتر او را میدیدم آن روزها شایعاتی یواش یواش بر سر زبانها میافتاد.
لکلک روزی که او را دید گفت: او چقدر شبیه سیمرغ است! گنجشک میگفت:که در خوابش سیمرغ را دیده که به طور غیر قابل باوری شبیه او بودهاست!
وقتی که در یکی از سخنرانیهایش از شباهتهایتش به سیمرغ پرسیده شد؛ او در جواب فقط لبخند زدهبود. اتفاقات دیگری هم میافتاد که ما آمدن سیمرغ را نزدیکتر میدیدیم. تخمهایی از لانه ها گم میشد. روز به روز بر جمعیت کرکسها افزودهمیشد. آخر این هم یکی از نشانههای آمدن سیمرغ بود که او به ما گفته بود!
دیگر ما به ندرت او را می دیدیم یعنی بیشتر میشنیدیم که کسی او را دیدهاست .
جغد برایمان میگفت: او اصلاً شبیه سیمرغی که در افسانهها آمده است؛ نیست. پساز مدتی جغد ناپدید شد و شنیدیم که این هم ازنشانههای نزدیک بودن آمدن سیمرغ است. دیگر کسی در شباهت او به سیمرغ شک نکرد. دیروز؛ خبر رسید که سیمرغ هنگام غروب خواهد آمد.
خورشید کاملاً درحال غروب کردن بود. امّا هنوز از سیمرغ خبری نبود! ناگهان ولولهای درجمع افتاد و همه سرها به سمت آخرین شعاعهای خورشید چرخید. اشک در چشمانمان جمع شد و حتی بعضی بی صدا گریه میکردند. از هیجان آنچه میدیدیم قلبهایمان به شدت به تپش افتاده بود.
او میآمد. او به همراه بیست و نه کرکس دیگر وشک نکردیم که او خود سیمرغ است……
پاییز 1376
بازنویسی بهمن 1381
شادزی
+ روزنامه جام جم:" احمدی نژاد: رابطه من و رهبری از جنس پدر و فرزندی است!"
"پسر کو ندارد نشان از پدر؟! تو بیگانه خوانش ؛ نخوانش پسر؟!"
شادزی
+ همه جا هستند !....
بازنشر داستانی که پس از وقایع 18 تیر سال 78 کوی دانشگاه نوشتم و دلم نمی خواست حتی یکبار دیگر بخوانمش چه رسد به این که تکرار آن حوادث را دوباره و حتی فجیع تر در کوی دانشگاه، خرداد سال 88 ببینم...
دستگیره را کشید و خودش را چسباند به در. وحشتزده روبرو را نگاهکرد .
ناگهان فریاد زد: نه… نه… نه. مچاله شد توی در و بیهوش افتاد وسط کوپه. قطار تکان شدیدی خورد و همراه با سوتی آرام ایستاد. در کوپه به شدت باز شد. مأمور قطار نگاه پرسانش را دواند داخل کوپه. دختری وحشتزده کز کرده بود روی صندلی کنار پنجره. دختر دیگری کف کوپه افتاده بود داد زد: دکتر دکتر...
***
ـ حالا آرام تعریف کنید چه شد دستگیره را کشیدید؟
سرش را میان دستانش گرفت. انگار اگر نمیگرفت؛ میافتاد و گفت :
همه جا هستند همه جا. توی چشم آدم زل می زنند، خیره میشوند تو چشمانش. بعد لای دود گم میشوند، گم که شدند جایشان را خون می گیرد خون...
دکتر نبضش را گرفت و به دختر دیگری که داخل کوپه بود گفت : تو تعریف کن!
دخترک در حالی که اشک میریخت و بغضش را فرو می خورد گفت: شما هم جای او بودید این طور میشدید شاید هم عصبی تر.
ـ مگر چه بر سرش آمده؟
چشم دوخت به صورت دکتر.
گفت: همه شان مثل شمایند موهایشان را به یک طرف شانه می کنند. کت و شلوار می پوشند و دکمه های پیراهنشان را تا زیر گلو می بندند و ریش بلند و گاه ته ریشی دارند.
دختر داخل کوپه گفت: دوستم دانشجو است، یعنی بود. با پسری آشنا شده بود ، می خواستند با هم زندگی کنند. هر چند به نظر من از لحاظ فکری خیلی به هم نمی خوردند. اما یک بار که شعری گفته بود؛ ریختند داخل خوابگاه. وسایلش را به هم زدند و بردند. از همه مهمتر نامهها و شعرهایش بود که از بین رفت. در اتاق را بسته بودند. معلوم نشد که داخل اتاق چه بر سرش آوردند. اما از آن موقع همیشه احساس می کند که کسانی در تعقیبش هستند.
صدای دلنشین موسیقی به گوش رسید. دکتر تلفنش را از جیبش درآورد.
ـ بفرمایید... بله؛ چرا؟ بله؟ شما کی هستید که به من امر و نهی میکنید؟ چی؟ دستور است؟! یعنی چه؟ اما این غیر انسانی است؟…
تلفن را با عصبانیت قطع کرد. برگشت و به چشمان ترس خوردهی دخترک عصبی نگاه کرد. نگاه بیاحساس دختر انگار جایی را در افق نگاه می کرد.
از پشت سرش مرد کت و شلواری ای را دید که در صندلی آخر رستوران قطار نشسته بود و به او لبخند می زد. مرد موهایش را به یک سمت شانه کرده بود و دکمه های پیراهنش را تا زیر گلو بسته بود. دکتر روکرد به دختر همراه دخترک عصبی و در حالی که بغضش را فرو می داد. قطرهی اشکی آرام روی گونه اش سرید؛ دوست شما درست می گوید، هستند. همه جا هستند. همیشه هم حق با آنهاست!
وآرام سرنگی را از داخل کیفش بیرون آورد...
مهدی کفّاش
بهار 1380
شادزی
+ برج زنانه آزادی یا برج مردانه میلاد؟
به بهانه تجمعات اعتراض آمیز این روزها در خیابان و میدان آزادی؟!
بازی با کلمات (2)
دنیای واژهها دنیای عجیب و پر راز و رمزی است. مدلولها گاهی عوض میشود و معنای دالهای زبانی را وسعت میبخشند.
انگار دیگر دنیای زبان دنیای جولان ادبیات نیست. به این جهان قرار نیست چیزی اضافه شود. هرچه هست ثابت است و فقط معناست که تکثیر میشود.
هرقطعه در این پازل ثابت هستی فقط تکثیر میشود و در ترکیبی جدید، شدنی جدید، معنایی جدید و صورتی جدید مییابد. در علوم تجربی هم همین است، هرچه هست ثابت است و این ترکیبهاست که عوض میشود.
در بازی با کلمات گذشته گفتم که دیگر فقط زبان در ادبیات نیست که حیات دارد بلکه در عالم سیاست هم کاربرد دارد. اگر ایرانی باشید حداقل یکبار باید برج آزادی را دیده باشید. اگر ندیده باشید حتماً عکسش را که زمانی سمبل ایران بود و برای بعضی هنوز هم هست؛ دیدهاید.
پیش از انقلاب نام برج آزادی برج شهیاد بود که من با آن کاری ندارم.
اگر طبق نظریهای جهان به دو وجه مردانه و زنانه تقسیم شود باید معماری برج آزادی را در نوع زنانه جهان قرار داد.
شکل هشت فارسی آن که نشانی از زنانگی است معانی زیادی را در ضمیر ناخودآگاه آدمی زنده میکند. با توجه به ترکیبی که از وسعت پایهها به نوک برج میرسد، نمادی از ترکیب و تکامل و حرکت جمعی به سوی یکی شدن است. حرکتی از کثرت به وحدت. حرکتی به سمت وحدانیت و آرامش حضور مهربان حضرت حق. حرکتی که پیش از این سمبل معماری اسلامی بود. معماری که در مساجد بود و کسانی که عبادت میکردند را در خود حل میکرد و شاید همین شکل معماری خاص باعث شد که هیچگاه ایران با توجه به اشغالهای متوالی از سوی قدرتهای سلطه طلب تبدیل به مستعمره نشود و روح ایرانی اسیر و در بند نماند و به دنبال آزادی باشد و این چیزی بود که به عقل اشغالگران ایران هم نمیرسید و تنها هنرمندان خلاق ایرانی پیام آن را درک کردهبودند.
این زنانگی که مثل زنی در میدان بزرگ تهران دامن گسترده است نشانه محبت و عطوفت و مهربانی مادرانه است و بالابردن و ارتقاء بخشیدن و چه خوب در سالهای انقلاب این را سیاستمداران فهمیدند و آگاهانه اسم آن را به "آزادی" تغییر دادند. نامی که کاملاً با ترکیب زنانه و مهربان آن هماهنگ بود. این آزادی به مرور نماد تهران شد.
نماد مهربان پایتخت ایران یعنی شهر تهران. اما این سالها همان سیاسیون که حالا به دلیل تحصیلات در روانشناسی و جامعه شناسی پیچیدهتر هم شده بودند تازه متوجه اشتباه اولیه خود شدند و به زودی برجی از زمین سر برآورد که بنا بر ادعای سازندگانش چهارمین برج مرتفع جهان بود. برج میلاد!
اما این بار با برجی روبرو میشویم که دقیقاً به خلاف برج آزادی کاملاً نمادی مردانه دارد. از یک سو در ساخت هندسی شبیه به آلت مردانه است و از سوی دیگر نماد مشتی مردانه است که به آسمان کوبیده میشود. نشانی از اقتدار مردانه و حاکمیت مطلق قدرت فرادست بر فرودست.
این برج به زودی جای خود را در رسانهها و روزنامههایی چون همشهری و... به عنوان نماد تهران باز کرد. این برج نمادی مردانه و خشن است که نشانه قدرت بی حصر حتی در برابر آسمان است.
مردم تهران هر روز این نماد اقتدار را از هر جای تهران میبینند و مردم ایران هم در رسانهها میبینند و میشنوند. در ناخودآگاه مردم انگار این نماد دائماً در حال تجاوز به روح مردم است. نشانه استبداد و غالب شدن حاکمیت و مغلوب شدن بینندگان آن.
و این دقیقاً مخالف حسی است که از دیدن برج آزادی القاء میشود. اگر برج آزادی آرامش میآورد برج میلاد مضطرب و مشغول میکند. فکری که مشغول و مضطرب هست فقط به فکر ضروریات است و محال است طغیان کند. اما برج آزادی چون القای آرامش میکند پس ذهن را به مفاهیمی بیش از غم نان وادار میکند و یکی از این مفاهیم "آزادی" است.
در کشورهای عقب مانده و به اصطلاح جهان سوم آن قدر مردم مشغول امور روزمره و غم نان هستند که اصلاً فرصت و انرژی برایشان باقی نمیماند که به مفاهیم انسانی یا اخلاقی یا قانونی و مدنیت و آزادی و دموکراسی و بالاتر آزادی بیان بیاندیشند.
به خلافش در کشورهای متمدن و غربی چون مسائل اولیه حیات و همان غم نان و زندهماندن اولیه حل شدهاست، مردم به دنبال اهداف بالاتری چون امنیت اقتصادی و سیاسی و رشد و بالندگی فرهنگی و آزادی بیان و برابری و احقاق حقوق اجتماعی و شهروندی و... هستند.
شما تصور کنید که هر روز صبح از خواب بلند میشوید و دایم از صبح تا شب میدان آزادی و خیابان آزادی و برج آزادی را میشنوید و شکل مادرانه و انتقادپذیر آزادی در ذهنتان شکل ببندد. آیا احساس نمیکنید که مفهومی به نام آزادی وجود دارد و باید برای آزادی کاری کرد؟
این باعث شد که پروژه برج میلاد مطرح شود. پروژهای که نامی خالی از معنا و مدلولی خاص را به دنبال میکشید یعنی اصلاً به جز اسمی "مردانه" چیز دیگری نبود. واژهای برآمده از ریشه عربی "ولد" به معنای زایش و زاییدن که با شکل هندسی برج میلاد که آلتی مردانه هست هماهنگی تام و تمام دارد و در حقیقت آلت زایش را به ذهن متبادر میکند!
باز هم تصور کنید که هر روز صبح از خواب بلند میشوید ولی این بار تلوزیون را که روشن میکنید برج سر به آسمان ساییده و آلت مانند میلاد را میبینید که به همراه مجری مهربان تلوزیون به شما صبح به خیر میگوید و حالیتان میکند که پا را از گلیمتان درازتر نکنید. بعد میآیید که نفسی در هوای صبح تازه کنید و باز علم افراخته مردانه میلاد را میبینید. دستهایتان را ناخودآگاه پایین میآورید و نگاهتان به زیر است که یاد ساعت میافتید که میگذرد و باید خودتان را هرچه زودتر به مترو برسانید تا بتوانید حداقل از یکی از میلههای آن آویزان شوید و پشت در بسته مترو نمانید.
تا چند سال بعد دیگر نامی از آزادی در این مرز و بوم نخواهد بود و باز هم این استبداد از دنیای زبانی شروع شدهاست و بعد به زبان هنر معماری به خورد ما داده شدهاست.
باور کنید سیاستمداران بهترین استفاده کنندگان از دنیای زبان هستند و هیچ چیز خارج از دایره تنگ کلمات وجود ندارد.
جالب است بدانید که انجمن "فرماسونری" یا همان به تعبیر وطنی "فراموشخانه" در هر کشوری که مسلط است و در حقیقت این انجمن مخفی قدرت دارد ستونهایی از زمین برآمده و یا برجهایی ستون وار در پایتخت آن کشور و شهرهای بزرگ و صنعتی بنا میکند و حتی میتوانید این را در پشت ارزهای رایج این کشورها هم ببینید. البته این تصاویر مربوط با سالها قبل این کشورهای غربی است ولی در قرن بیست و یکم تازه سر از تهران درآورده است. این شکل همان شکلی است که حالا برج میلاد دارد. من بعید میدانم که طراحان برج میلاد به این نکات واقف نبوده نباشند!
و هزار نکته باریک تراز مو اینجاست!....
شادزی
+ یادداشتی ستودنی از ابراهیم نبوی با عنوان : خانم مریم رجوی! شما لطفا ساکت!
مریم رجوی رئیس فرقه تروریستی مجاهدین خلق طی پیامی برای مردم ایران اعلام کرد که طرفدار ابطال انتخابات و برگزاری انتخابات آزاد زیر نظر سازمان ملل است. این در حالی اعلام شده است که دولت احمدی نژاد با استفاده از بازیهای نمایشی سعی دارد چنان نشان بدهد که گویا دست گروههایی مثل مجاهدین خلق در جنبش سبز مردم ایران دیده می شود و با استفاده از همین اتهام فرزندان بیگناه مردم را زیر فشار و شکنجه گذاشته است.
خانم رجوی!
پرونده فرقه مجاهدین خلق نزد مردم ایران سیاه تر از آن است که نیازی به کمک شما داشته باشد. شما اگر بلدید کسی را نجات بدهید یا راه حلی پیدا کنید، برای رهبر خودتان یک جایی پیدا کنید که بتواند به زندگی اش ادامه دهد. مردم ایران فراموش نکرده اند که شما و گروه تان سه سال با سوء استفاده از عواطف نوجوانان ایرانی آنها را به ترور واداشتید و در مقابل گلوله تنها گذاشتید. مردم ایران فراموش نکردند که شما و مسعود رجوی در خرداد 60 با یک اشتباه محاسباتی هزاران جوان را به کشتن دادید و در سخت ترین روزهای زندگی این ملت و در روزهایی که مردم توسط حکومت عراق کشته می شدند، در کنار دشمنان ملت قرار گرفتید و هزاران ایرانی کرد و فارس را در جنگ کشتید.
مردم ایران شما را قاتل جوانان ایرانی می دانند، شما بسیاری از جوانان بیگناه را اشتباها ترور کردید و افرادی را صرفا به دلیل اینکه شبیه شما فکر نمی کردند یا شبیه افرادی دیگر بودند کشتید. شما اعضای تسویه شده تان را در شرایطی که می دانستید که احتمال مرگ آنان بالای نود درصد است به جنگ در مقابل مردم ایران فرستادید و صدها نفر قربانی تسویه حساب های درون گروهی شما شدند، فقط بخاطر اینکه خداوندی و ولایت و هاله قدسی مسعود رجوی را انکار کرده بودند.
خانم رجوی!
مردم ما نیک می دانند که شما و فرقه شما هیچ فرقی با احمدی نژاد ندارید. ولایتی که شما برای رجوی قائلید بسیار دیکتاتورمنشانه تر از ولایت فقیه موجود است و شیوه برخوردتان با مخالفان هزار بار بدتر از همین حکومت جمهوری اسلامی است. شما حتی برای دختران عضو تشکیلات تان همان آزادی موجود در خیابان های ایران را هم نمی دهید. شما از چه چیز دفاع می کنید؟ از آزادی ای که به آن اعتقاد ندارید؟ از دموکراسی که بویی از آن نبردید؟ از آزادی حجاب برای زنان که اگر زنی از اعضای تشکیلات تان کوچکترین شکی به این بکند، به بدترین مجازات ها محکومش می کنید؟ از انتخاباتی دفاع می کنید که به آن هیچ اعتقادی ندارید؟ چه کسی دیده است که شما جز با زبان تانک و گلوله و نارنجک حرف بزنید؟ به همین دلیل به عنوان یک روشنفکر ایرانی از شما می خواهم ساکت باشید و در امور داخلی ایران دخالت نکنید.
خانم رجوی!
اگر احمدی نژاد بخاطر بلاهتش فکر می کند هاله نور دیده است، مسعود رجوی بیست سال است که با هاله تقدس زندگی می کند. اگر احمدی نژاد آبروی ایران را برده است، شما که با ملت ایران و در کنار دشمنان ایران جنگیدید. اگر حکومت ایران از زور در مقابل ملت و مخالفان استفاده می کند، شما اعضای تشکیلات خودتان را هم شکنجه کردید و کشتید. شما اگر هزار بار بدتر از دولت ننگین نهم و حکومت زورگوی جمهوری اسلامی نباشید، در بهترین حالت چیزی هستید مثل همان. مردم ایران و روشنفکران و آزادیخواهان ایران سالهاست جز رنج و فلاکت از سوی شما هیچ ندیده اند، لطفا در مسائل این مردم دخالت نکنید.
جنبش سبز مدنی ایران در جستجوی ابطال انتخابات و برگزاری انتخاباتی درست در کشور است. این موضوعات هیچ ربطی به شما و فرقه تان ندارد. شما اصلا نمی دانید مردم ایران کیستند و به چه گونه اند. رهبر شما و شخص شما در چهل سال گذشته یا در زندان بودید یا در خانه تیمی و یا در پادگان های نظامی عراق، شما اصلا نمی دانید مردم عادی ایران که امروز در خیابان هستند از چه جنسی هستند و حرف حساب شان چیست، در موضوعی که نمی دانید چیست دخالت نکنید. شما که قرار بود در زمان بوش ارتش او برای حمله به ایران باشید، حق ندارید خود را مدافع مردم ایران نشان دهید. بس کنید که مردم ایران از شما و گروه تان بیش از دولت موجود متنفر است.
ابراهیم نبوی
اول تیرماه 1388
+ حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم!
هرگز از مرگ نهراسیدهام
اگرچه دستاناش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراس ِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینیست
که مزد ِ گورکن
از بهای ِ آزادیی ِ آدمی
افزون باشد.
جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن ِ خویش
باروئی پیافکندن ــ
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
دی ِ١۳۴۱
احمد شاملو
+ پس آن یک رأی که خودم به خودم دادم کو؟
شهید مدرس از طرف مردم تهران کاندیدای مجلس ملی بود. پس از شمارش آراء حتی یک رأی هم نیاورد!
به رضا شاه اعتراض کرد که: بابا اصلاً فرض می کنیم، این که تو می گویی انتخابات در صحت و سلامت برگزار شد؛ درست است اما پدربیامرز! اگر توی انتخابات و شمارش آراء تقلب نشده است پس آن یک رأیی که من به خودم دادم کو؟!
حالا من اصلاً به این کار ندارم که جناب رئیس جهور ایران با 250% آرای مأخوذه شروع به کار خواهند کرد و این به لحاظ ریاضی امکان دارد یا ندارد؟
من که کارشناسی ارشد ندارم! سوادم هم کم است و کار اجرایی هم نکرده ام!
اما حالا در میان همه این آماری که وزارت کشور از آرای مأخوذه لحظه به لحظه منتشر می کند من به دنبال هم همان یک رأیی که خودم به " کروبی" دادم می گردم و به یابنده آن حتی اگر از کارمندان شریف؟! وزارت کشور هم باشد؛ مژدگانی هم می دهم!
شادزی
+ 10 قانون جدید برای اطمینان از وفاداری رئیس جمهور به سوگند ریاست جمهوری ایران
1- رئیس جمهور منتخب باید علاوه بر سوگند به جان پدر و مادرش هم قسم بخورد.
2- از رئیس جمهور در برابر نمایندگان در حین ایراد سوگند فی المجلس تعهد کتبی با امضاء و اثر کلیه انگشتان ایشان و تأیید کلیه نمایندگان حاضر اخذ خواهد شد.
3- از تمام شبکه های تلوزیونی جهان تقاضا می شود علاوه بر پخش زنده مراسم برای جهانیان کلیه فیلمهای گرفته شده از رئیس جمهور حین سوگند را در محلی امن در سازمان ملل به امانت بگذارند تا شبهه هر گونه دستکاری در فیلمها در آینده از بین برود.
4- من بعد رئیس جمهور باید برای سوگند دستش را بر کلیه کتب آسمانی ادیان مختلف و کلیه کتب روایی شیعی و سنی و مکاتب غیر آسمانی بگذارد.
5- به دلیل مشکلات بوجود آمده در چهارسال گذشته پس از این دوره رئیس جمهور پیش از مراسم سوگند، باید فرق راست و دروغ را کاملاً برای نمایندگان مجلس توضیح دهد تا مبادا در آینده اختلاف نظری در تعریف راست و دروغ پدید آید.
6- در صورت تضاد تعاریف نمایندگان با رئیس جمهور در مورد تعریف راست و دروغ؛ ایشان قسم یاد می کند که راست نگوید!
7- از رئیس جمهور پیش از مراسم سوگند، با حضور اساتید نقاشی و طراحی امتحان نقاشی و طراحی نمودار و گراف آمار گرفته می شود. کسب حداقل نمره قبولی شرط ریاست جمهوری ایران است و تک ماده هم قبول نیست!
8- از رئیس جمهور با حضور نمایندگان آزمایش خون و تست دوپینگ گرفته می شود.
9- از رئیس جمهور پیش از مراسم سوگند؛ آزمایش دروغ سنج الکترونیکی گرفته می شود و در صورت مثبت بودن آزمایش و جان سالم به در بردن و نسوختن دستگاه مراسم سوگند برگزار خواهد شد.
10- به دلیل توهین به قبایل ایران در دوره گذشته نمایندگان اقوام مختلف ایران شامل ترک و کرد و عرب و لر و بلوچ و ترکمن و خراسانی و....درخواست کردند که رئیس جمهور جهت حفظ وحدت ملی و جلوگیری از تغیان اقوام مختلف، من بعد لباس هیچکدام از اقوام ایرانی را نپوشد و تنها کاپشن سفید بپوشد تا توهینی به هیچکدام از اقوام ایرانی تلقی نگردد. رئیس جمهور به جهت حفظ آبروی اقوام ایران هر گونه وابستگی نسبی و سببی با کلیه اقوام ایرانی را تکذیب و قسم یاد کند.
نمایندگان مجلس ایران
شادزی

